رادیو کامل، پادکست اول

[موسیقی ورودی]

سلام.

مفتخرم که اولین پادکست رادیو کامل را بر شما عزیزان تقدیم کنم. شما حیوانات ناطق. هرچند تعداد مخاطبین ما در حال حاضر بسیار اندک است، اما امید است که با یاری شما عزیزان، به زودی روزی فرا رسد که ما توانایی و افتخارِ شنیده شدن توسط تمام شما ناطقین عزیز مقیم ایران را داشته باشیم.

در حال حاضر، توانایی انتشار چیزی بیشتر از تعداد محدودی پادکست در هفته را نداریم. کمبود امکانات، وجود خطرات بالقوه، و عدم وجود نیروی آموزش دیده از بزرگترین مشکلات ما هستند. از شما شنونده ی عزیز درخواست می شود، در صورت تمایل به همکاری با ما، از طریق پست الکترونیکی تماس گرفته، و نوع کمک خود را در نامه ی خود ذکر کنید. شاید لازم به توضیح نباشد که کمک مالی چیزی از مشاکل ما را حل نخواهد کرد، و ما نیازمند توانایی های شما عزیزان هستیم.

هدف از تشکیل رادیو کامل، خلق صدای واحدی است که جامعه ی غیر انسانی در ایران از آن بی بهره است. با اینکه تراکم جمعیت ما در مقایسه با سایر گونه های جانوری ناچیز است، اما در مقیاس بزرگ، ما جامعه ای بزرگ داریم و اتحاد برای ما امریست ضروری. مدیریت رادیو کامل سالهاست در پی روشی مناسب برای گرد هم آوردن جامعه ی رنگارنگ ماست. ترتیب دادن همایشها، نزدیک کردن افراد جامعه ی ما به یکدیگر،تشکیل انجمن های صنفی، کمک رسانی به درماندگان و ایجاد فرصت برای استعداد های کشف نشده فقط تعدادی از اهداف فعلی رادیو کامل است که مطمئناً در طول زمان و با کسب تجربه ی این گروه همیشه گسترده تر و کاملتر خواهند شد.

امروز، ما پراکنده ترین، گوشه گیر ترین و ناکارامد ترین جامعه را بین تمام جوامع دنیا، چه بشری و غیر بشری داریم. این در حالی است که استعداد های نهفته ی ما توانایی تحقق آرمانهایی بس والا را دارند.

فراموش نکنید که شما صدای ما هستید، و تنها راهی که برای گسترش صدای ما وجود دارد شما هستید. ما را به دوستان خویش معرفی کنید.

به امید فرداهایی شفاف تر.

 

کامبیز عالی، موشِ خاردار
تهران – چهاردهم مرداد ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و شش

 

[موسیقی خروجی]

برقیه، خانوادشم همه عجیب غریبن

آیدین که رفت بیرون منم دنبالش رفتم. نمی دونم چرا، اصلا یادم نیست، نمی دونم. خیلی عجیبه برام بعضی وقتا، که وقتی به گذشته نگاه می کنم دلیل یه سری کاریی که کردمو یادم نمیاد. نه اینکه برام عواقب بدی داشته بوده باشن همیشه این کارا، فقط بعضی وقتا وقتی گذشته رو مرور می کنم، خودم رو میذارم جای خودم تو اون لحظه، و اصلا درک نمی کنم که یه سری کارارو برای چی انجام دادم. تو اون لحظه خاص، مطلقا هیچ دلیلی نداشت که من برم دنبال آیدین، و کلی دلیل داشتم که بمونم اونجا و ببینم مینا حالش چطوری میشه، هرچند خب برا همه پیش میاد که زیاد مشروب بخورن و حالشون بد شه، چیز همچین غیر طبیعی ای نیست، نه اونقدری که احمد بزرگش کرد، هرچند فکر می کنم چیزی دیگه ای بود که آزارش داده بود.

دنبال آیدین رفتم بیرون. به دم در ورودی ساختمون که رسید همون موقع در باز شد، هومن در رو باز کرده بود و داشت میومد تو. آیدین که احتمالا میتونین حدس بزنین چه حسی داشت، بدنشو کج کرد و قبل از اینکه در کاملا باز شه، رفت بیرون. طبیعتا با اون وضع خروجش خورد به هومن، خیلی هم برخورد شدید بود، طوری که هومن خورد به دیوار بغلش و مقداری تعادلش رو از دست داد. آیدین بدون اینکه توجه کنه چی شده از اون چهار پنج تا پله ای که تا سطح زمین فاصله داشت رفت پایین سمت ماشینش. هومن که جا خورده بود همونطور که وزنش هنوز رو دیوار پشتش بود و به زور تعادلش رو حفض کرده بود گفت «هِـــــی…». آیدین سر جاش وایساد، همونطوری پشت به هومن. بعد یهو شل شد و سرش رو انداخت پایین، بعد دوباره کمر صاف کرد و برگشت سمت هومن که داشت میرفت تو، یکی دوتا پله رفت بالا و گفت «خیلی معذرت میخوام، آسیبی بهتون رسوندم؟» هومن که مقداری از این تغییر شرایط جا خورده بود با کمی مکث گفت «نه. مهم نیست. خواهش می کنم.» آیدین، که انگار پشت چشماش نبود (این از اصطلاحات خودمه، کسی که پشت چشماش نیست کسیه که تنها چیزی که با نگاه کردن به چشمش دستگیرت میشه اینه که اصلا حواسش نیست و تو یه دنیای دیگس) باز به خودش اومدو گفت «به هر حال معذرت میخوام، حرکت بدی بود، ببخشید، شبتون به خیر.»

نمی دونم چی شد تو اون لحظه، ولی هومن در رو نبست. آیدین پشتشو کردو رفت سمت ماشینش، دورش چرخید تا برسه سمت در راننده، دکمه ی سویچشو زد تا قفلش باز شه، و دقیقا وقتی داشت در رو باز می کرد، هومن گفت «من بالا یکم ودکا دارم.» آیدین مکث کرد. همونطوری خیره موند به سقف ماشینش برا چند لحظه ای، بعد یه پوزخند مودبانه زد، در ماشینشو بست، و همونطور که داشت بر می گشت سمت هومن، گفت «چرا که نه.»

بهتون گفته بودم هومن آدم هیجان انگیزیه. از حالت آیدین و برخوردش فهمیده بود که چقدر حالش بده، و خب خودش هم شاید بدش نمیومد یه آدم جدید بشناسه، و شاید به یه آدمی که شناختی ازش نداره و آدم بدی به نظر نمیاد تو اون لحظه احتیاج داشت.

هومن وقتی دید آیدین داره نزدیک میشه، لبخند گرمی زد، در رو بازتر کرد، دستشو به سمت آیدین دراز کردو گفت «هومن.» و آیدین هم متقابلاً وقتی باهاش دست داد گفت «آیدین.»

اتفاق خجسته ای بود. عجیب هم بود طبیعتاً، که یکی به یکی که نمیشناستش بگه ودکا دارم، اون یکی هم قبول کنه. خوشحال میشم وقتی میبینم دوتا آدم خوب با هم آشنا میشن و به همدیگه تو همچین شرایطی کمک می کنن.

رفتن بالا. هومن در آپارتمانشو باز کردو وارد شد، کنار در وایساد تا آیدین هم وارد شه، و در رو پشتش بست. آیدین که داشت مکان رو بررسی می کرد، پالتو و کتش رو در اورده بود و داشت دنبال جایی میگشت که آویزونشون کنه. هومن که جلوتر رفته بودو چراغ آشپزخونه رو روشن کرده بود، یه نگاه به آیدین انداخت و گفت «اممم… ببخشید، اینجا خیلی مرتب نیست، یه جایی براشون پیدا کن.» آیدین هم با خیال راحت وسایلشو انداخت گوشه یه مبل که اون بغل بود.

هومن ودکای وعده داده شده رو ریختو داد به آیدین، یکی هم برای خودش ریخت. گفت «شب خوبی نیست نه؟» آیدین خندید، سرش رو تکون داد و گفت «نه، بهتر از این زیاد دیدم.» هومن گفت «با ریسک اینکه فضولی کنم، از کجا با اون وضع داشتی… فرار می کردی؟» آیدین گفت :» هَـــه هَـــه، فرار! خوب بود. داشتم از خونه آقای زمانی فرار می کردم.» هومن گفت :»هممم… مینا؟» آیدین یه پوزخند خیلی کوچیک زد، همونطور که به زمین نگاه می کرد، و جوابی نداد. هومن گفت «حق داری. آدم عزیزیه.» آیدین نگاهشو اورد بالا و به هومن نگاه کرد. هومن بلافاصله گفت «اوه، نه، نگران نباش، من بدبختیای خودمو دارم.»

چند شات ودکا خوردن با هم. خیلی آسون نبود براشون این شرایط جدید. هومن آدم توداریه، با دوستاشه که میتونه راحت باشه و درست صحبت کنه. آیدین اینطور که من اون شب ازش دیده بودم، از هومن هم بدتر بود، جمله هاش همیشه به کمترین تعداد و با کمترین کلمات ممکن بیان می شدن. معمولا اینجور آدما با آدمای پر حرف دوست میشن، چون خودشون توانایی باز کردن سر صحبت و ادامه دادن یه مکالمه در حدی که یه رفاقتی شکل بگیره رو ندارن. این دوتا ولی به طرز عجیبی داشتن سعی می کردن تو اون لحظه. به طرز عجیبی تعارفی بینشون نبود، و گویا رازی برای قایم کردن از همدیگه هم نداشتن، جز راز فضایی هومن البته.

بطریشون خالی شد، هومن رفت تو اتاقش که بطری دیگه ای بیاره. وقتی رفت تو در رو باز گذاشت. از سر فضولی نبود که آیدین چشمش به یکی از نقشه های هومن افتاد. و واقعا نه از سر فضولی بود نه از سر کنجکاوی، که رفت تو اتاق و شروع کرد از نزدیک بررسی کردن نقشه هه.

هومن روشو برگردوند و آیدین رو در حال بررسی نقشش دید. یکم حالتش عوض شد، ولی کاری نکرد. برگشت و باز تو کمدش و بطری جابجا کردنشو ادامه داد. آیدین پرسید «این چیه؟» هومن با صدای کمی گفت :»هیچی.» و بعد با صدایی حتی کمتر و زیر لب گفت :»my way out» آیدین که انگار متوجه حالت عجیب هومن نشده بود گفت :»seems more like a way in to me»

چیزی تو این جمله ی آیدین برای هومن بود که از اون حالت نگران و دفاعی درش اورد. برگشتو خندید و گفت :»اونم میشه.»

برگشتن تو سالن، نشستن، کمی گرمتر و با خیالی راحت تر از قبل با همدیگه صحبت کردن.

حداقل یه چیز خوب از اون شب عجیب در اومد.

مینای عزیز… مینای عزیز… مینا

کلیشه ی خالصی شدم.

بعله. کاملا خالص. وقتی میری بلاگ یه نفر دیگه رو میخونی و می بینی که حرفای اون دقیقاً و دقیقاً، پُست بعد از پُست با شرایط تو جور در میاد، معنیش اینه که رو یه روند تکراری افتادی، و کل زندگیت کلیشه ایه که برای آدمای بی شمار تو تاریخ تکرار شده.

البته نمی دونم چرا کلاً وقتی میگن کلیشه یه تصویر بد تو ذهنا شکل میگیره. شاید آخرش کلیشه چیز خیلی بدی هم نباشه. مثل یه نمای بسیار تکراری و کلیشه ای که تو یه فیلم خوب ازش استفاده میشه و با تمام نخ نما بودنش تو نه تنها ازش لذت می بری، که ذهنت اونقدری درگیر خوب بودن فیلمه که اصلا متوجه حضور یه همچین کلیشه ی بزرگی نمیشه.

بگذریم.

مینا، بهزاد، تارا، شبنم و احمد. سه تای اول بچه هان، دوتای آخر مامانو بابا. خانواده ی زمانی. خانواده ی سالمی هستن. در واقع یکی از تنها گروهای این دور و ور که آدمای توش در وضعیت روحی و ذهنی قابل قبولی به سر می برن. شبنم کل روز رو به کتاب خوندن میگذرونه. تقریباً کل روز رو. کارای خونه رو هم انجام میده، البته کار زیادی بر عهدش نیست، بچه ها از عهده ی امورات خودشون بر میان و کارا بین همه ی خانواده تقسیم شده. شبنم تا حالا یک کلمه با من حرف نزده. هر وقت من رو میبینه لبخند می زنه و معمولا یه خوراکی ای چیزی بهم میده و بر میگرده به کتاب خوندن. احمد صب ساعت هفت میره بیرون، شب ساعت نه نه و نیم بر میگرده، اینه که خیلی نمی شناسمش، حتی نمیدونم شغلش چیه. مینا بچه ی بزرگشونه. فکر می کنم سنش چیزی تو مایه های بیست و هفت باشه. فوق لیسانس گرافیک داره و با دوستاش کار می کنه. آدم آرومیه، خیلی آروم. بهزاد باید بیست و چهار سالش باشه. داره فوق لیسانس مکانیکشو میگیره. خانواده ی خرخونی هستن کلا، مینا هم کاملا به موقع درسشو تموم کرد. بهزاد هم آرومه، ولی نه نسبت به مینا. مینا کلمه ی آروم رو تعریف می کنه. بهزاد در حالی که آدم به شدت خونسردیه، ولی به نسبت مینا یه بمب انرژیه. تارا اما بگیر نگیر داره. هیجده سالشه فک کنم. هنوز گذارش به بزرگسالی تموم نشده. به دلیل بزرگ شدن تو یه خانواده ی با شعور اما، و داشتن آی کیو ی قابل قبول، مقداری پخته تر از هم سن و سالاش می زنه.

زمانیا طبقه پایین هومن زندگی می کنن. نمی دونم هومن با اون ریخت و قیافه و دیوونه بازیاش چطوری توان مالی این رو داره که تو همچین منطقه ای زندگی کنه، و دلیل خوبی داره که نمی دونم : به من ربطی نداره.

این جریان رو خیلی اتفاقی دیدم. تو بالکن جلوئی بهاره بودم (دوتا بالکن داره، آپارتمانشون به طرز عجیبی باریکه.) و ولو. دوستای بهزاد اومدن دنبالش، اومد پایین، یه ساک رو به زور تو صندوق عقب ماشین دوستاش جا داد (پر ساک بود) و رفت.

چند ساعت بعد، از پنجره اتاق مینا، دیدم که خیلی مجلسی لباس پوشیده و داره حاضر میشه بره مهمونی. تیپ لباس پوشیدنش باعث شد حس کنم میخواد بره عروسی. نمی دونم چرا، چون اصولا تو ایران برا خانوما تیپ خاصی برا عروسی رفتن وجود نداره، یا من از عهده ی درک تیپ خاص خانومانه برای عروسی رفتن بر نمیام. قرمز پوشیده بود، دکولته. تا بالای زانوش رو می پوشوند. دختر خوشکلیه، اگر اشتباه نکنم (درک می کنید که ممکنه درک زیبایی یه موجود دیگه میتونه کمی برای من سخت باشه، و امیدوارم درک کنید که من چقدر هوشمندم که همچین چیزی رو درک می کنم، درک نکردن خودم رو.) مینا تا اونجایی که من میدونم هیچوقت مایه ی نگرانی خانوادش نبوده. میتونن با خیال راحت ببیننش که با یه پسری که تا حالا ندیدن بره مهمونی و شب سالم و سر حال برگرده خونه. حتی اگر برنگرده هم نگرانش نمیشن، چون میدونن دختر عاقلیه و هر کاری دلش خواست بکنه رو با عقل انجام میده. البته بچه نیست که بخوان بهش گیر بدن، بیست و هفت سالشه، ولی خب خیلی خانواده ها هستن که نسبت به دختر مجردشون بسیار حساسن، امیدوارم لازم نبورده باشه این رو بگم. خلاصه که ساعت نه و خورده ای بود که یه آقای کت شلوار پوش (شایدم به دلیل تیپ آقاهه بود که من یادمه که حس کردم که اینا رفتن عروسی، نمی دونم.) با یه خانوم دیگه (که از ماشین پیاده نشد) اومدن دنبالش و رفتن.

دو سه ساعت بعد من رفتم تو. وسطای مهر بود فکر کنم، هوا داشت سرد می شد. سنگای کف بالکن بهاره یک سالم بشینی روشون گرم نمیشن. رفتم و با بهاره یه فیلم دیدم (پدر خوانده، اگر باورتون بشه) و بعد رفتم یه گوشه کاناپه و آماده شدم برا خواب.

ساعت یک اینطورا بود. هنوز کاملا خوابم نبرده بود که متوجه شدم چراغ خونه ی زمانیا روشن شد. خب چیز عجیبی نبود، و راستشو بخواین یادم نمیاد چی باعث شد برم ببینم چه خبره. ولی تا رسیدم گوشه ی بالکن نگرانیم شروع شد. شبنم نشسته بود گوشه یه مبل، دست انداخته بود رو دست و بالا تنش رو به طور متناوب به جلو و عقب تکون میداد. احمد دستاشو پشتش گرفته بود و هی راه می رفت اینور سالن هی راه می رفت اونور سالن. تارا هم تکیه داده بود به یه دیوار و ناخن می خورد. نگران شدم واقعا.

ده دقیقه بعد، یه بی ام و نوک مدادی سری یک جلو خونشون وایساد. یه آقا (که از آقا کت شلواری ای که اومده بود دنبال مینا به شدت خوش پوش تر بود) پیاده شد. کچل بود. کچل ها. یه ریش بزرگ ولی بسیار مرتب داشت. کت، شلوار و پیرهنش سیاه بودن و کروات صدفی بسته بود. زمانیا با شنیدن صدای ماشین به تکاپو افتادن (کوچشون بن بسته و پر رفت و آمد نیست، اون موقع شب عملا اتفاقی نمیافته اونجا، و کم پیش میاد ماشینی رد شه، در حالی که این یکی دقیق جلو خونشون وایساده بود.) آقای کچل، رفت در عقب سمت راست ماشین (اونی که به در آپارتمان زمانیا نزدیکتر بود) رو باز کرد، خم شد و رفت تو ماشین، و چند ثانیه بعد در حالی که مینا تو دستاش بودن اومد بیرون و با پاش درو بست. مینا بی هوش و بی حجاب بود. یه چیزی که اصلا شبیه مانتویی که باهاش رفته بود نبود دورش پیچیده شده بود، ولی همونطور که گفتم موهاش باز و آویزون بودن. اینجا دیگه واقعا ترسیدم. نا مرئی شدم، در بالکن رو باز کردم و پریدم بیرون. (شما رو به هر خدای احمقانه ای که می پرستید، وقتی میشنوید که من دری رو باز کردم تعجب نکنید که چطوری، میتونم.) رفتم تو بالکن زمانیا. پنجره اتاق تارا و مینا نیمه باز بود. رفتم تو. آقای کچل اومد تو. احمد و شبنم خیلی مضطرب دورش کردن. تارا فاصلش رو حفظ می کرد، انگار هر لحظه امکان داشته باشه بشنوه که مینا مُرده. داشتن همونطور با اضطراب فراوان شروع می کردن سوال پرسیدن که «چی شده» و اینا که آقای کچل گفت «اصلا نگران نباشید، مشروب زیاد خورده.» احمد سرخ شده بود از عصبانیت. شبنم که انگار چیزی نشنیده بود دستشو رو پیشونی مینا می کشید و می گفت «چت شده مامان، چت شده؟» آقای کچل بازم تکرار کرد «نگران نباشید خانوم زمانی، فقط زیاد مشروب خورده، با یه مقدار آب و یه خواب راحت حالش خوب خوب میشه.» این رو با لحن خوبی گفت. شبنم دستاشو مشت کرد و رو سینش گذاشت و با نگاه تشکر واری به آقای کچل نگاه کرد. آقای کچل یه نگاه به شبنم کرد و وقتی حالش رو دید یه لبخند زد. این لبخندش بود که من رو به خودش دقیقتر کرد. چشمای اونم مست بودن. بوی الکل که میومد، ولی بعید بود بشه با وجود مینایی که به دلیل زیاده روی از هوش رفته بوی دیگه ای حس کرد. میدونم که اگر مست بود هم بسیار خوب کنترل می کرد و تو رفتارش چیزی معلوم نبود. لبخندش اما عجیب تر از لبخند یه آدم مست بود. یه جورایی مصنوعی بود، در حالی که به شدت صادقانه بود، چون هم باعث آروم شدن شبنم می شد، هم به این معنی بود که درک کرده که شبنم نمیتونه کمک بزرگی باشه تو اون لحظه، این بود که رو کرد به تارا (که داشت با چشمای سرخ از فاصله دو متری خواهرش رو نگاه می کرد) و گفت «سلام تارا، میشه به من نشون بدی اتاق مینا کدومه؟» تارا یه لحظه مکث کرد و به سمت اتاق خودشو مینا رفت. آقای کچل هم در حالی که هنوز مینا تو دستاش بودن دنبالش رفت، و شبنم هم دنبال اونا رفت. احمد اما هنوز همونجا وایساده بود و حتی قرمز تر از قبل بود. تو اتاق، آقای کچل مینا رو گذاشت رو تختش، اون چیزی که دورش پیچیده بود رو برداشت گذاشت کنار و پتو رو روش کشید. به تارا گفت «میشه یه بطری آب به من بدی؟» تارا که جا خورده بود و اونطور که به نظر میومد داشت فکر می کرد که «تو این شرایط میخوای آب بخوری؟!» همونطور با تعجب تو چشمای آقای کچل ذل زد. آقای کچل هم که به نظر میومد همون چیزی رو متوجه شده بود که من متوجه شده بودم، گفت «برای مینا میخوام.» تارا یهو به خودش اومد. دوید بیرون اتاق و ضرف حدود پونزده ثانیه با یه بطری شیشه ای آب و یه لیوان برگشت. آقای کچل تشکر کرد، یه لیوان آب ریخت، گذاشتش رو پا تختی، دست راستشو خیل آروم زیر سمت چپ سر و گردن مینا گذاشت، خم شد تا دهنش نزدیک گوش مینا باشه، و خیلی آروم گفت «مینا؟» مینا عکس العملی نشون نداد. «مینا…؟ مینا…؟ مینا عزیزم، یه لحظه بلند میشی؟» و بدون اینکه صداش رو بلند تر کنه یا مینا رو بیشتر تکون بده، اینقدر این جملات رو تکرار کرد که مینا ناله ای کرد. «مینا، یه لطفی به من می کنی؟ میشه یکم آب بخوری؟» مینا ناله ای کرد و خیلی نا مفهوم و زیر لب گفت «آب؟» آقای کچل گفت «آره، یکم، لطفا عزیزم، بعدش راحت میخوابی تا هر وقت بخوای.» مینا بازم ناله کرد. آقای کچل سر مینا رو کمی بلند تر کرد، لیوان آب رو برداشت، و جلوی لب مینا گرفت. خیل آروم منتظر شد تا مینا همش رو بخوره. با حوصله گذاشتش زمین، بدون اینکه از تارا و شبنمی که خشکشون زده بود و فقط شاهد کل این ماجرا بودن کمکی بخواد، با همون یه دستش در بطری رو باز کرد، آبو ریخت، و به مینا گفت «یه دونه دیگه مینا.» مینا با ناله ی بیشتر گفت «چرا…؟» آقای کچل خیلی ساده گفت «لطفاً.» و لیوان دوم رو حتی آرومتر از لیوان اول به مینا خوروند. سر مینا رو خیلی آروم برگردوند پایین، از گوشه ی تختش پا شد، اون چیزی که باهاش مینا رو پوشونده بود رو برداشت، یه نگاه آخری بهش کرد، پشتش رو کرد و از اتاق رفت بیرون. تارا همچنان خشکش زده بود. شبنم بعد از چند ثانیه از اتاق رفت بیرون. من هم همینطور. احمد جلو در وایساده بود. آقای کچل در حالی که به شدت خسته به نظر میومد و قوز کرده بود، رفت سمت احمد. وقتی جلوش رسید، سرش رو بالا گرفت، یه نفس عمیق کشید و گفت «ببخشید، آیدین هس…» که احمد سیلی محکمی به گوشه صورتش زد. شبنم جیغ کوچیکی زد ولی با نگاه آتشین احمد ساکت شد. تارا دوید اومد تو سالن. آیدین که پالتوش (اون چیزی که دور مینا پیچیده شده بود) تو یه دستش بود، در حالی که داشت دوباره کمر صاف می کرد گوشه خونی لبش رو پاک کرد. رو به احمد کرد، ولی به چشماش نگاه نمی کرد. احمد در حالی که صداش از عصبانیت می لرزید گفت «این چیزیه که خانوادت بهت یاد دادن؟ دختر مردم رو مست کنی و شب با این وضعیت بیاری به پدر و مادرش تحویل بدی؟ تو شرف داری؟ یه لحظه هم نمی تونستی حوصله به خرج بدی لباسای خودش رو حداقل بندازی روش، نه اینکه تنش کنی، نه، برای آقا زحمت زیادی میشه، همونطور پالتو خودتو پیچیدی دورش (با دست ضربه ی محکمی به دست آیدین زد که باعث شد پالتو از دستش بیافته.) بعد جرات زنگ زدن به پدر مادرشو نداری، زنگ می زنی به خواهر کوچیکش و با اون وضعیت میترسونیش؟ حالش که بد شد میشه مال بده و دیگه بیخ ریش صاحابشه؟ مث جنس اجاره ای میای پسش میدی پشتتو می کنی و میری؟ تو آدمی…؟» آیدین همچنان پایین رو نگاه می کرد. تو نگاهش نشانی از ترس، اضطراب، پشیمونی، نگرانی یا هیچ حس این شکلی دیگه ای نبود. فقط خستگی. فقط و فقط خستگی. بازم نفس عمیق کشید. «ببخ…» که احمد سیلی دوم رو زد همون سمت صورتش. تارا پرید جلو و گفت «بابا…» احمد و آیدین هر دو به تارا نگاه کردن. احمد از جلو در رفت کنار و آروم گفت «گمشو.» آیدن پالتوشو برداشت، به سمت در رفت، در رو باز کرد، گفت «خیلی ازتون معذرت میخوام.» و رفت بیرون.

شب بدی بود.

no mister bond, i expect you to teach

هومن بدون ذره ای شک هیجان انگیز ترین آدمِ این محله س. اولا فکر می کردم دانشجوی معماریه. تمام در و دیوار خونش پر از نقشه های ساختمونه. وقتی شروع کردم شک کردن به اینکه آیا واقعا معماره یا نه که دیدم یکی از دیواراش از نقشه ها خالی شد و پر شد از عکسای آدمای مختلف. زیر هر عکس، ردیفای طولانی ای از اطلاعات در مورد آدم مربوطه نوشته شده. بعضی عکسا بزرگن و بعضی عکسا کوچیک. همشون رو خودش گرفته فکر کنم، چون همشون از فاصله ی زیاد با زوم (بله، این گربه در مورد عکاسی هم اطلاعاتی دارد. لطفا یاد بگیرید که من و دانشم رو در موارد گوناگون دست کم نگیرید، من حتی در مورد سترینگ ثیوری (فک کنم ترجمه صحیحش هست «نظریه ریسمان»، ولی مطمئن نیستم.) هم اطلاعات قابل قبولی دارم.) گرفته شدن. به تناسب سایز عکس، اطلاعاتی که در مورد هر شخص نوشته شدن هم کم یا زیادن. اینجا بود که فکر کردم ممکنه هومن جاسوسی چیزی باشه، ولی یه دودوتا چارتا کردم دیدم نمیشه همچین چیزی، چون دوستاش میان و هومن با هیجان نقشه هاشو بهشون نشون میده و عکس العمل تقریبا همه ی اونایی که من دیدم یه چیزی بوده تو مایه های بیان جمله ی «هومن، تو زیاد از حد فیلم میبینی.» با چشمایی که ممکنه هر لحظه از حدقه بزنن بیرون.

با توجه به اینکه این نقشه ای که هومن داره قطعا قانونی نیست، هیچوقت در غیابش نتونستم وارد خونش شم یا از پشت پنجره ببینم اون تو چه خبره، حسابی هواسش هست که خونه رو بسته و امن نگه داره، و نقشه هاشو فقط به آدمایی که بهشون اعتماد کامل داره نشون میده.

یه بار نشسته بود تو بالکنش داشت چای می خورد و سیگار می کشید. با اینکه هوا سرد و پاییزی بود، چیزی جز تی شرت و شلوارک تنش نبود. چاییش تو دست چپش بود و رو شکمش، سیگارش تو دست راست. پاهاشو انداخته بود رو نرده های گوشه ی بالکن. وقتی من پریدم رو بالکن (معمولا برای تست کردن شعور و بیشتر ارزش آدما، تو برخورد اول مستقیما تو چشماشون نگاه می کنم) و گوشه ی بالکن نشستم. سرشو چرخوند و منو نگاه کرد. چشماشو یه ذره تنگ کرد و با دقت نگاهم کرد. لباش باز شد و در حالی که دندوناش کمی معلوم بود، لبخند ریزی زد. تا همین جاشم از برخوردش به شدت راضی بودم، ولی جمله ای که بعدش گفت حتی از اونم بهتر بود: «به هر حال بالکنی که برای یه آدمو یه گربه جا نداشته باشه مفت نمی ارزه… راه راه!»… بامزه بود خیلی. مخصوصا اسمی که روم گذاشت، «راه راه». کم پیش اومده از اسمی که یکی روم بذاره لذت ببرم. البته تو طول زمان این راه راه تبدیل شد به رارا، که حتی از قبلی هم بهتره. وقتی در حضور من ایده ای برای بهتر کردن نقشش به ذهنش میاد، پامیشه داد میزنه «رارّرّرّرّرّااااااا…» و میره رو تخته وایت بردش یه چیزا مینویسه و بعدش احتمالا یه آهنگ جَزی چیزی میذاره و باهاش می رقصه. دفعه مورد علاقه ی من که این اتفاق افتاد وقت بود که رفت کامپیوترشو گشت و عکس یه آقاهه رو پرینت گرفتو گذاشتش رو یکی از بُرداش و بعد پرید آهنگ «ایت واز جاست وان آو دوز ثینگز» لوی آرمسترانگ رو گذاشت، یه لیوان ودکا برا خودش ریخت و همونطور که لیوانه دستش بود شروع کرد با یه شریک خیالی رقصیدن، و وقتی ترومپت آهنگ شروع شد (این یکی رو مطمئن نیستم، که واقعا اون ترومپت بوده باشه، هیچوقت دورو ورم کسی نبوده که ساز بادی بزنه، برا همین قدرت کمی در تشخیص سازای بادی دارم.) اومد و دستاشو گذاشت رو کمرم و شروع کرد ماساژ دادن.

نمیدونم نقشش چیه، برا چی داره این کارو می کنه. میدونم که میدونه چقدر این کارش احمقانس. ولی یکی از چیزایی که بهش انرژی میده برا ادامش همینه. تو وقتایی که یه جاسوس فوق حرفه ای نیست، مترجمه. فارسی به انگلیسی، و هیچوقت برعکسشو انجام نمیده، به همه میگه کلاس کارشو اینطوری بالا نگه میداره که بتونه خرج بخور نمیرشو در بیاره. البته زبان درس هم میده، اما طبیعتا هیچ کسو نمیاره تو اون خونه با اون وضع، میره خونه شاگرداش.

خواهم رسید به کسانی که خوشحال و سالم هستن تو این محله، اما هومن قطعا یکی از اونا نیست. آخر شبا تقریبا همیشه میشینه جَز عزیزشو گوش می کنه، ویسکی میخوره (ودکا مال وقتیه که تو روز بخواد یه حالی به خودش بده.) و به سقف خیره میشه. البته خیلی وقتا هم پیش میاد که بشینه کتاب بخونه یا فیلم ببینه. کلا زندگیشو با این چیزا پر می کنه. نصف نقشه هاش رو کتابخونه ها چسبیدن. کلکسیون صفحه داره و خیلی هم جدی ازشون مراقبت می کنه. یه گرامافون داره که مطمئنم یا بهش ارث رسیده، یا قد یه ارثیه بالاش پول داده.

یه بار وقتی برای خابوندن کنجکاویم، رفتم و ذل زدم به نقشه ها و چندتاشونو با دقت بررسی کردم. نمیدونم چند وقت اونجا بودم و مشغول به فضولی، ولی وقتی به خودم اومدم هومن رو دیدم که اونور اتاق به من ذل زده. تو چشماش یه حالت عجیبی بود. انگار داشت با تحسین نگاهم می کرد. یه ذره ترسیده بودم راستشو بخواین. این آدم با بقیه فرق داره، اصلا تعجب نمی کنم اگر یه روز انقدر بچلونتم که حرف بزنم. برای هومن، این غیر ممکن نخواهد بود.

همونطور که خیره بود، باز اون لبخند کوچیکش اومد، با لبای بسته این دفعه، و با نگاهی به شدت قدرتمند تر از دفعه اول.

“there’s just more to you than meets the eye rara, isn’t there?”

خدمات پس از فروش

من نمیدونم چند سال عمر می کنم.

میدونم که هیچ کس نمیدونه، ولی اصولا آدما (به عنوان موجوداتی که بالاترین درصد در هوشمند بودن رو دارن) میدونن که مثلا حدود هشتاد نود سال عمر می کنن. عمر متوسط گربه ای که تو خونه و با آدما زندگی می کنه ده تا دوازده ساله، در حالی که گربه های خیابونی، اگر به شیش سالگی برسن شانس اوردن. اما نکته اینه که من یه گربه ی معمولی نیستم. نکته ی اول این که ناطقم و هوشمند، که البته تعداد گربه های ناطق و هوشمند کمی بیشتر از اون چیزیه که شما فکر می کنید (شما فکر می کنید: یه دونه.). دیدن یه گربه ی ناطق حتی برای من هم چیز عجیبیه. ولی اینطوری نیست که از دیدنش شکه شم. خیلی وقتا با دیدن یه گربه ی ناطق میرم تو لاک دفاعی. در واقع تمام وقتا. به هر حال ما گربه ها موجودات مستقل و هوشمندی هستیم، و وقتی واقعا هوشمند و ناطق باشیم، میتونیم خطرناکتر از گربه های معمولی باشیم.

نکته ی دوم اینه که من میتونم نامرئی شم، و راه راه بنفشم. این یه مورد رو دیگه فقط همین من هستم، تا اونجایی که میدونم. دلیل اینکه میگم نمیدونم چقدر عمر می کنم اینه که عمر اندازه ی یه گربه معمولی داشتن به نظرم خیلی ظالمانس. من از اکثریت قریب به اتفاق آدما زرنگترم، ولی منم برای درک زندگی به زمان احتیاج دارم. عادلانه نیست که یه آدم یه چیزی حدود ده برابر من وقت داشته باشه برای یاد گرفتن، تازه این رو هم حساب کنین که من همه چیزو تنهایی یاد میگیرم، در حالی که آدما سیستم تحصیل خودشونو دارن.

نمی دونم چقدر عمر می کنم. نمیدونم مامان بابامم هوشمند بودن یا نه، نامرئی می شدن یا نه. هیچ وقت ندیدمشون. اصولا که طبیعیه گربه باباشو نشناسه. ولی معمولا ماماناشونو میشناسن. من نه. نمیدونم مامانمم راه راه بنفش بوده یا نه. فک فامیلی نبود که بهم بگه «خانوم والده سر زا مردن، خاکشون بقای عمر شما.» نمیدونم چقدر عمر کردن.

یه بار یه گربه ی هیفده ساله دیدم. تجربه ی عجیبی بود. انگار علف کشیده بود. بگذریم.

جاناتان کلاغ ارمنی پیره. نمیدونم دقیقا چقدر، میدونم پسرش تو جنگ جهانی دوم تو یکی از قحطیای نمیدونم کجا توسط یه سری آدم شکار و خورده شده. دل بزرگی داره. از آدما متنفر نیست.

شاید براتون سوال پیش بیاد که ما حیوونای ناطق آیا با آدمای محدود به صورت مخفیانه رابطه بر قرار می کنیم یا نه. خب جوابتون هست نه. زندگی ما مث فیلما نیست. در واقع اصلا مثل فیلما نیست. تو فیلما حیوونا اگر رو نمی کنن که میتونن حرف بزنن یا به خاطر اینه که یه قرارداد نا نوشته ای هست که رابطه برقرار کردن با انسان ممنوعه، یا اینکه می ترسن «دانشمندا» بگیرنشون و روشون آزمایش انجام بدنو آزادیشونو بگیرنو این چیزا. تو واقعیت این شکلی نیست. البته یه سریا هستن که صحبت نکردن با آدمارو به عنوان یه قانون در نظر دارن، اما بیشتر حیوونای ناطق هوشمند تر از اونین که خودشون رو درگیر چرت و پرتایی مثل قانون کنن. نکته خیلی ظریف تر از این حرفاس. آدما، اصولا آمادگی درک کردن اینکه یه حیوون میتونه صحبت و درک کنه رو ندارن. فرض کنین یه روز میای خونت، سگت بهت میگه دلم برات تنگ شده بود. خب تو نمیتونی حس کنی که «این یه دوست عزیز یا حتی یه عضو از خانوادمه و اینکه توانایی درک من رو داره چیز به شدت هیجان انگیزیه.» نه. آدما قاطی می کنن. کنار نمیان. من تا حالا ندیدم. هیچ حساسیتی ندارم که بگم «نه، من هیچوقت با هیچ آدمی صحبت نخواهم کرد.» اما در این لحظه تصور اینکه یه روز با یه آدم صحبت کنم خیلی چیز دور از ذهنیه.

جاناتان کلاغ ارمنی هم تقریبا مث من فکر می کنه. برا همین میگم دلش بزرگه. نمیگه اینا بچمو کشتن خونشون حلاله. از بدی آدما که باهاش حرف میزنی فقط یه لبخند گرم میزنه با چشمایی پر از اندوه. معمولا می خنده، و به نسبت سن فوقالعاده زیادش به شدت پر انرژی و شوخ طبعه (همچین به نسبت هم نیست، از منِ جوون هم به شدت پر انرژی تره.)

جاناتان کلاغ ارمنی هم نمیدونه من چقدر عمر می کنم. فکر کنم دلش میخواد بهم بگه که مهم نیست و از وقتی که دارم لذت ببرم، ولی به خاطر عمر به شدت طولانی خودش روش نمیشه همچین حرفیو به من بزنه.

دفعه بعد چندتا دیگه از دوستانو بهتون معرفی می کنم، اگر حوصلشو داشته باشین.

پ.ن: اون مدلِ نوشته قبلیا بود، که چرا فلان سخته فلان آسونه، روش خوبی بود برا سمبل کردن و جمع کردنِ آخر یه نوشته که نمیدونی چطوری تمومش کنی. خوشحالم که قبل از اینکه صادقانه این رو به خودم اعتراف کنم متوجه شدم که این کارم (تموم کردن هر پُست وبلاگ با یه فرمول ثابت) اصلا چیز جدیدی نیست و در واقع یه وبلاگ که مطلقا هیچ علاقه ای به تقلید ازش ندارم هم همین کارو می کرده. بنا بر این دیگه لطفا خودتون بفهمین که چی آسونه چی سخت.

و این منم، گربه ای بنفش در آستانه فصلی سرد…

متاسفانه همه ی شما با خوندن عنوان این نوشته فقط خندتون میگیره و فقط طنز عنوان رو میگیرین. بیشتر توضیح میدم. وقتی اون شاعر عزیز (که دلم میخواست وقتی شعراشو می گفت من از روی کاناپه ی راحتش نگاهش می کردم، برای ساعتهای طولانی) اون شعر رو نوشت، زنان بسیاری باهاش رابطه بر قرار کردن، و هر وقت یه زن همچین حرفی می زنه، همه، زن و مرد درکش می کنن. اگر یک مرد بنویسه «و این منم، مردی تنها در آستانه فصلی سرد…» جریان یه ذره فرق می کنه. خیلیا این ادعا رو «دزدی» یا «غیر اصیل» برداشت می کنن، خیلیا اون مرد رو به خاطر نقل و قولِ یک شاعر با احساسات خالص زنانه و عوض کردنش به شکل مردونه مورد تمسخر و سرزنش قرار میدن و تعداد خیلی کمتری درکش می کنن. حالا من آخرین حلقه ی این زنجیره ی غذایی هستم. برای شما، شنیدن همچین حرفی از زبون یک گربه فقط و فقط طنز داره. هیچکس دیگه به این فکر نمی کنه که یک گربه هم میتونه همون حسی رو داشته باشه که اون زن سالها پیش موقع نوشتن اون شعر داشته، و هیچ کس حق من برای جدی گرفته شدن موقع زدن همچین حرفی رو به رسمیت نمیشناسه.

بگذریم. واقعیت اینه که بالا بریم پایین بیایم، من چیز زیادی برای تعریف کردن ندارم. من نمی تونم جز وقایع روزانه ی زندگیم و احساسم به اونها چیز دیگه ای برای شما بگم، چون در آخر، تمام زندگی ها از شدت معمولی بودن ترک بر می دارن، حتی زندگی یک گربه ی ناطق بنفش. ولی تعریف می کنم، چون این جبر گربه چشیر بودنه، قصه گویی.

راستی من هی میگم بهاره، و تا حالا از بهاره برای شما هیچی نگفتم. بهاره دختر عزیزیه. نه خیلی عزیز، در اون حدی که نتونم تو یه چشم به هم زدن ولش کنم و برم، اما در حال حاضر شخص دیگه ای رو نمیشناسم که بخوام پیشش زندگی کنم. بهاره 28 سالشه. از 19 سالگی از خانوادش جدا شده و مستقل زندگی کرده. الان آشپزی می کنه، و واقعا هم آشپز خوبیه. یکی از دلایلی که خونش برای من به شدت دوست داشتنیه اینه که همیشه بوی عالی غذا توش میاد، و هر روز یه غذای جدید. همونجا تو خونه درست می کنه و میفرسته برا مهمونیا. حالا مدلای مختلف مهمونی. بهاره شوهر داره، اما شوهرش اینجا نیست، کاناداس. برای همینه که دلم نمیاد بهش کم محلی کنم، نمیتونین تصور کنین چقدر سخته آدم از عزیزترین کسش دور باشه. من این حس رو داشتم، البته وضع من خیلی بدتر بود. بگذریم، شاید یه روز براتون اون داستان رو هم تعریف کردم، ولی الان نوبت بهارس.

بهاره خوشکل و خوش هیکله. یکی از اتاقاش رو تبدیل به یه باشگاه کرده. جوون تر که بوده می رفته کشورای همسایه و مدلی می کرده. خیلی هم خونگرمه، بر خلاف تصوری که از یه دختر خوشکل و خوش هیکل و پولدار (هم درامد خودش خیلی خوبه، هم شوهرش وضع خوبی داره) تو ذهنا هست. معمولا یه دستیار داره، که دستیارش تقریبا همیشه پیششه. قدیما یه پسر 22 ساله به اسم نیما بود، که خیلی هم بچه خوبی بود. نقاش بود و عاشق گربه ها. ولی الان برا ادامه تحصیل رفته اروپا. قبل از اینکه بره محمد رو به بهاره معرفی کرد. محمد هم بچه خوبیه. 23 سالشه ومکانیک خونده. که خیلی وقتا باعث خندس، چون مغزش مثل یه مهندس کار می کنه و موقع آشپزی همیشه دنبال یه راه برا بهینه کردن همه چیزه. بهاره یه آی مک داره، که تو اتاقشه و وقتی بهاره خواب نباشه همیشه روشنه و به اینترنت وصل. چون عملا مثل تلفن کار می کنه و شوهرش شهرام تقریبا هر روز با اووو بهش زنگ می زنه. بقیه وقتا اما آی مک تو یه اتاق خالی تنها افتاده، و از طریق اونه که من وبلاگ می نویسم، هرچند من خودم پی سی و ویندوز رو ترجیح میدم، اما خب کاریش نمیشه کرد. ناراضی هم نیستم. اینترنت مجانی هیچوقت چیز ناخوشایندی نبوده.

بهاره خیلی وقتا از شدت تنهایی گریش میگیره. اما هیچ وقت نمیشینه یه دل سیر هق هق گریه کنه. معمولا همونطور که داره آشپزی می کنه میره تو فکر و قایمکی اشک میریزه. نه نیما متوجه این داستان بود، نه الان محمد میدونه، با اینکه همونطور که گفتم عملا همیشه پیشش هستن. میدونه که من میدونم. سعی می کنه جلو من این اتفاق پیش نیاد، ولی اولا که خیلی دست خودش نیست، دوما خب نمیشه همیشه از حضور من آگاه بود. خیلی وقتا متوجه میشه من دارم بهش نگاه می کنم، و می خنده و اشکاشو پاک می کنه و میاد منو می چلونه. منم سعی می کنم بهش محبت نشون بدم. حتی وقتی زیاد از حد گریه کردنش طول می کشه میرم و خودم رو به پاش میمالونم که حواسش پرت شه و فکر کنه من گرسنمه و باید یه چیزی بده بخورم. شاید براتون سوال پیش بیاد که چطور یه نفر که آشپزی می کنه و خونش باید تمیز تمیز باشه یه گربه رو تو خونش نگه میداره که تازه گربه هه هر جا که دلش بخواد میره. باید بگم اگر این سوال تو ذهنتون به وجود اومده، من حس می کنم بهم توهین شده. من نه تنها خیلی تمیزم، بلکه کاملا شعور و فرهنگ آسیب نرسوندن به کارو بار کسی که برام عزیزه رو دارم، و اگر غیر از این بود بهاره یه فکری برای جدا کردن فضای من و فضای کارش می کرد (نمیتونم بگم یه فکری برا خلاص شدن از دست من می کرد، کسی که گربه دوست داشته باشه نمیتونه یه گربه ی بنفش راه راه رو از دست بده.)

همیشه امیدوار بودم و هستم که حضورم کمی از بار رو دوش بهاره کم کنه، تا «زهی خیال باطل» هاش کمی کمتر بشن. طاقت نداره.

دختر خوشکل بودن کار آسونیه، همه همیشه راحت بهت جذب میشن.

دختر خوشکل بودن کار سختیه، هیچ کس میزان تنهاییت رو درک نمی کنه.

فاصله

نخیر. نه آقا نه. همون که حدس زدم. مردم میان ناز و نوازشت می کنن، لبخند می زنن، چشمای مهربون دارن، خیال می کنی خبریه. ولی نه. وقتی وقتش شد، وقتی مهمون دارن، وقتی مهمون یه سگ نفهم داره که نصف منه و همش میخواد پاچه منو بگیره و من از سر تعارف هی فرار می کنم و تنها کاری که اونا می کنن خندیدنه، اون وقته که میبینی که درست حدس زده بودی که اینا یه مشت آدم ابله بیستر نیستن. البته من انتظاری ندارم از مردم اصولا. گربه ها چهره ی واقعی آدمارو می بینن. کسی برای یه گربه فیلم بازی نمی کنه. برا سگا چرا، وقتی میرن خونه رفیقشون و برای اینکه طرف ناراحت نشه قربون صدقه سگش میرن در حالی که ازش متنفرن. ولی برا گربه ها نه. کسی حس نمی کنه چیزی به یه گربه بده کاره. کسی به یه گربه ابراز احساسات الکی نمی کنه. صاحابای گربه ها هم میدونن که گربه اصولا موجودی نیست که همه دوسش داشته باشن، و وقتی یه نفر میاد خونشون و میگه «گربت نزدیکم شه با لقد می زنمش.» کاملا درکش می کنن و حتی خیلی وقتا پوزخندی هم به عنوان «حق داری» می زنن. مشکل میدونین کجاس؟ اینکه گربه ها به نسبت اون سگای نفهم شعور به مراتب بالاتری دارن، اما باز هیچکدومشون اندازه من نمی فهمه. چیه؟ تعجب کردین؟ خنگا! دارم وبلاگ می نویسم، تا حالا گربه ای دیدین که وبلاگ بنویسه؟ همیناس که قسمت دردناک قضیس.

اسم دختر شماره یک مهسا بود. شماره دو آیلار. همخونه هستن، تو همون خونه هه. روبه روی خونه ی بهاره. دانشجو هستن، دانشجوی پولدار. هرچند خانواده هاشون تو تهران ساکنن و اینا کار نمی کنن و خرج خودشونو نمیدن، خونه گرفتن برا خودشون. آیلار دختر مهربونیه. زرنگ نیست اصلا، ولی دلش پاکه. البته فایده نداره ها، آدم ممکنه بدون قصد و قرض یهو نسل کشی راه بندازه. من با شعور تر از این حرفام که به یه آدم با آی کیو ی متوسط اعتماد کنم. مهسا هم تقریبا همچون چیزیه، فقط یه ذره با خودش رو راست تره، و یه مقدار به خودش بیشتر دروغ میگه. آرزو ندارن، میدونین؟ خوشم نمیاد از آدمایی که آرزو ندارن.

نشسته بودم رو کاناپه. آیلار داشت قهوه می خورد و تلویزیون نگاه می کرد، یه دستش هم رو کمر من بود و هر از چند گاهی یه تکونی می خورد. تو اینجور شرایط مهمه که به آدمه بفهمونی داری بهش اجازه میدی ناز و نوازشت کنه، وگرنه مطلقا هیچ نیازی بهش نداری. برای همین مطلقا هیچ عکس العملی به دستش که رو کمرم آروم آروم تکون می خورد نداشتم. بهم میگن هوشنگ. خیلی مسخرس این جو جدیدی که راه افتاده، ملت سعی می کنن رو حیوونا اسمی به قول خودشون «فان» بذارن. خیال می کنن بامزس من رو هوشنگ صدا کنن. راستشو بخواین اصلا برام مهم نیست، وگرنه کاری می کردم اسمم رو بفهمن.

همونجا ولو بودم که صدای نشستن یه پرنده پشت پنجره (رو همون بند رختا) اومد. صدای بال زدن آشنا بود، بنا بر این کمین نکردم و خیلی ساده رفتم سمت پنجره. آیلار یه نگاه کوتاه بهم انداخت و بعد نگاهش رو به تلویزیون برگردوند. رفتم بیرون پنجره. آروم گفتم «اینجا نه.» بعد پریدم رو درخت جلویی و رفتم پایین تو حیاط آپارتمان بهاره اینا. پرنده هه هم پر زد و اومد پایین. پریدم سمتش، بغلش کردم. دلم براش تنگ شده بود. جاناتان کلاغ ارمنی یکی از قدیمی ترین دوستامه. اولا اصلا ازش خوشم نمیومد، خیال می کردم از اون موجوداتیه که هیچی نمی فهمه، ولی از اونجایی که تو جمع ما گزینه های زیادی برای انتخاب نداری مجبور شدم باهاش بیشتر معاشرت کنم و یک روز وقتی داشتیم با هم قدم می زدیم سر جام وایسادم، فرو رفتم تو فکر که این جاناتان کلاغ ارمنی چقدر موجود نازنین، با شعور و دوست داشتنی ایه. (حالا سر وقتش براتون توضیح میدم منظورم از «جمع ما» چیه.)

خلاصه که بغلش کردم و اونم بالاش رو انداخت دورم و هر هر خندید. عاشق خندشم، که تند تند وسط قه قهه زدناش نفس میگیره.

گفت «چطوری عمو گربه؟»

-»مخلصم ارمنی، خوشحالم که میدونی چقدر صادقانه اینو میگم وقتی بهت میگم دلم خیلی برات تنگ شده بود.»

-»چشیر تنها نیستی تو این حس، به مسیح منم دلم برات تنگ شده بود، ده دقیقس رسیدم تهران، یه راست اومدم پیش تو…»

رفتیم با هم یه دوری زدیم. میدونین، با اینکه در آخر اعتراف می کنم به اینکه گربه ی به شدت تنبلی هستم، اما از پیاده روی لذت می برم. جاناتان کلاغ ارمنی هم که کارش ساده تره، میپره اون ساختمون، از همون بالا داد میزنه که منی که بین ساختمونا دارم بپر بپر می کنم حرفاشو بشنوم. از نقشه هاش برام گفت. از ایده های جدیدش. از اینکه بعضی وقتا چقدر احساس خستگی می کنه. نمیخوام جزیات زندگی دوستی که بهم اعتماد کرده رو براتون بگم، درست نیست، تو مرام من نیست، اما بعد از مدتها تحمل کردن حماقت آدمای دورو ورم، معاشرت با یه دوست قدیمی عزیز بسیار بسیار لذت بخشه.

گربه ی چشیر بودن کار آسونیه، دوستای من همشون دوستای واقعی و خوب هستن.

گربه ی چشیر بودن کار سختیه، من دوستای کمی دارم.

کوله پشتی سیاه

یکی از کارای مورد علاقه ی من نشستن رو بالکنِ بهاره (یه دختر با کلی زهی خیال باطل) و نگاه کردن به ملته. اصولا مردم گربه هارو نمی بینن، تازه گربه های معمولی رو، من که چشیر کتم و نامرئی هم میشم که دیگه اصولا هیچ وقت کوچیکترین مشکلی با دیده نشدن نداشتم. یه بار از تو بالکنش، خونه رو به رویی رو دیدم. البته خیلی هم روبرویی نیست و یه چند طبقه پایین تره (حوصله ندارم بشمورم، چه توقعات مسخره ای دارین.) هال یه خونه ی کوچیک بود، شاید 80 متری. وسایل خونه هه خوب چیده شده بودن، از سلیقه ی صاحب خونه خوشم اومد. رنگ بیشتر چیزا سفید بود، یا یه رنگی نزدیک به سفید. یه کاناپه داشتن که خیلی جای فوق العاده ای برای لم دادن به نظر میومد. خاکستریِ خیلی روشن بود، و معلوم بود که جنس پارچه ی روش بافت داره و چرمی نیست. (من از چرم متنفرم، حتی یک بار نشده رو کاناپه چرمی راحت لم بدم.) این بود که تصمیم گرفتم برم و دسته اول امتحانش کنم. خب، کار خیلی سختی نبود، من به هر حال یه گربم و اینجا بین هر خونه کلی درخت هست، و تنها دلیلی که میتونست برای اونجا نرفتنم باشه راحت بودن جای فعلیم بود، که این دلیل در حال حاضر فقط یکی از زهی خیال باطل های بهاره بود. پریدم و با چند تا حرکت ساده رسیدم به پنجره اون خونه. پنجره باز بود و جلوش یکی از این رخت خشک کنا که پشت پنجره می بندن بود، این بود که در پریدن از درخت به سمت پنجره ی خونه ی مورد نظر مشکلی نداشتم. رفتم تو. بوی غذا نمیومد، اما بوی قابل قبولی بود. به هر حال به حس کل مکان میومد. یه فرش با بینگولیای بزرگ سفید رو زمین بود، یه میز چوبی، که روش کلی چیز میز ریخته بود. آَشپز خونه دوتا از دیوارای هال رو اشغال کرده بود و کابینتاش همه سفید بودن. یه میز غذا خوری چار نفره ی چوبی اونجا بود. روشو از رو زمین نمی دیدم، ولی یه بو هایی ازش میومد. رفتم رو صندلی و دیدم چیزی جز ظرفای کثیف غذاهای خورده شده نیست. در و دیوار پر از عکس بود. یه نوار که عرض متوسطش حدود یه متر بود دور همه ی دیوارای هال بود که با عکسا ساخته شده بود. میدونین، اینا چیزای جدیدی نیستن، یعنی میشه فهمید صاحب خونه از چه قشریه، و این قشرِ بدبخت اصلا خبر ندارن که چقدر تعدادشون زیاده و چقدر معمولی هستن، همشون فکر می کنن که به شدت خاصن. بلاخره یاد دلیلم برا اومدن به اینجا افتادم. کاناپه! ولو شدم روش. من نمی دونم چرا میگن آدما زرنگ تر از گربه هان، تا حالا نشده از فاصله زیاد میزان راحت بودن یه چیز رو حدس بزنم و بعد اشتباه کنم. عالی بود. عالی. ولو شدم.

بیدار شدم، سر و صدا میومد. هیچ کس حال یه گربه ی خسته رو درک نمی کنه. آروم دختر! اومده بود تو، کیفش رو یه طرف پرت کرد، کلیداشو یه طرف دیگه.قبل از اینکه شالش رو در بیاره یه دختر دوم هم وارد شد، اونم با همون مقدار بی حوصلگی. دختر اول شالشو انداخت رو جا لباسی رو دیوار و شروع کرد دکمه های مانتوش رو باز کردن. اگر وزن نگاه دختر دوم رو من نبود از خودم می پرسیدم اینا چرا با هم حرف نمی زنن؟ کوله پشتیش پشتش بود، شالش رو سرش، و بر خلاف دختر اول به نظر نمیومد قصد داشته باشه لباساشو عوض کنه. فقط داشت با تعجب به سمت من میومد. میدونین، خیلی از دخترا از گربه ها می ترسن، اما من اصولا قبل از هر چیز دیگه ای عجیبم. مگه چند بار تو عمر یه نفر پیش میاد یه گربه ی بنفش راه راه ببینه؟ یه طوری میومد سمت من که انگار میخواست نترسونتم. خنگ. اگر ترسیده بودم حداقل سرم رو از رو کاناپه بلند کرده بودم. بلاخره اولی شروع کرد حرف زدن. «چجوری بریم انقلا…» که دختر دوم با یه «شششش…» حرفش رو قطع کرد. دختر اول، شک شده از عکس العمل دختر دوم، گشتن کیفش رو متوقف کرد ، به دختر دوم نگاه کردو با دیدن وضعیت اون نگاهش رو به سمت من اورد و من رو دید. حالا دوتا دختر بودن که بهم خیره شده بودن بدون اینکه معلوم باشه چیکار میخوان بکنن. چند ثانیه تو همین وضعیت احمقانه گذشت تا دختر دوم لبخند زد، آروم جلوتر اومد و دستشو رو کمر من گذاشت. تو چشماش چیزی بیشتر از حماقت وجود داشت، نمی دونم، شاید زود قضاوت کردم در موردش. باید دید خواهم فهمید یا نه.

گربه ی چشیر بودن کار آسونیه، همه به من اعتماد می کنن.

گربه ی چشیر بودن کار سختیه، من همیشه باید احمق بودن اطرافیانم رو تحمل کنم.