آیدین که رفت بیرون منم دنبالش رفتم. نمی دونم چرا، اصلا یادم نیست، نمی دونم. خیلی عجیبه برام بعضی وقتا، که وقتی به گذشته نگاه می کنم دلیل یه سری کاریی که کردمو یادم نمیاد. نه اینکه برام عواقب بدی داشته بوده باشن همیشه این کارا، فقط بعضی وقتا وقتی گذشته رو مرور می کنم، خودم رو میذارم جای خودم تو اون لحظه، و اصلا درک نمی کنم که یه سری کارارو برای چی انجام دادم. تو اون لحظه خاص، مطلقا هیچ دلیلی نداشت که من برم دنبال آیدین، و کلی دلیل داشتم که بمونم اونجا و ببینم مینا حالش چطوری میشه، هرچند خب برا همه پیش میاد که زیاد مشروب بخورن و حالشون بد شه، چیز همچین غیر طبیعی ای نیست، نه اونقدری که احمد بزرگش کرد، هرچند فکر می کنم چیزی دیگه ای بود که آزارش داده بود.
دنبال آیدین رفتم بیرون. به دم در ورودی ساختمون که رسید همون موقع در باز شد، هومن در رو باز کرده بود و داشت میومد تو. آیدین که احتمالا میتونین حدس بزنین چه حسی داشت، بدنشو کج کرد و قبل از اینکه در کاملا باز شه، رفت بیرون. طبیعتا با اون وضع خروجش خورد به هومن، خیلی هم برخورد شدید بود، طوری که هومن خورد به دیوار بغلش و مقداری تعادلش رو از دست داد. آیدین بدون اینکه توجه کنه چی شده از اون چهار پنج تا پله ای که تا سطح زمین فاصله داشت رفت پایین سمت ماشینش. هومن که جا خورده بود همونطور که وزنش هنوز رو دیوار پشتش بود و به زور تعادلش رو حفض کرده بود گفت «هِـــــی…». آیدین سر جاش وایساد، همونطوری پشت به هومن. بعد یهو شل شد و سرش رو انداخت پایین، بعد دوباره کمر صاف کرد و برگشت سمت هومن که داشت میرفت تو، یکی دوتا پله رفت بالا و گفت «خیلی معذرت میخوام، آسیبی بهتون رسوندم؟» هومن که مقداری از این تغییر شرایط جا خورده بود با کمی مکث گفت «نه. مهم نیست. خواهش می کنم.» آیدین، که انگار پشت چشماش نبود (این از اصطلاحات خودمه، کسی که پشت چشماش نیست کسیه که تنها چیزی که با نگاه کردن به چشمش دستگیرت میشه اینه که اصلا حواسش نیست و تو یه دنیای دیگس) باز به خودش اومدو گفت «به هر حال معذرت میخوام، حرکت بدی بود، ببخشید، شبتون به خیر.»
نمی دونم چی شد تو اون لحظه، ولی هومن در رو نبست. آیدین پشتشو کردو رفت سمت ماشینش، دورش چرخید تا برسه سمت در راننده، دکمه ی سویچشو زد تا قفلش باز شه، و دقیقا وقتی داشت در رو باز می کرد، هومن گفت «من بالا یکم ودکا دارم.» آیدین مکث کرد. همونطوری خیره موند به سقف ماشینش برا چند لحظه ای، بعد یه پوزخند مودبانه زد، در ماشینشو بست، و همونطور که داشت بر می گشت سمت هومن، گفت «چرا که نه.»
بهتون گفته بودم هومن آدم هیجان انگیزیه. از حالت آیدین و برخوردش فهمیده بود که چقدر حالش بده، و خب خودش هم شاید بدش نمیومد یه آدم جدید بشناسه، و شاید به یه آدمی که شناختی ازش نداره و آدم بدی به نظر نمیاد تو اون لحظه احتیاج داشت.
هومن وقتی دید آیدین داره نزدیک میشه، لبخند گرمی زد، در رو بازتر کرد، دستشو به سمت آیدین دراز کردو گفت «هومن.» و آیدین هم متقابلاً وقتی باهاش دست داد گفت «آیدین.»
اتفاق خجسته ای بود. عجیب هم بود طبیعتاً، که یکی به یکی که نمیشناستش بگه ودکا دارم، اون یکی هم قبول کنه. خوشحال میشم وقتی میبینم دوتا آدم خوب با هم آشنا میشن و به همدیگه تو همچین شرایطی کمک می کنن.
رفتن بالا. هومن در آپارتمانشو باز کردو وارد شد، کنار در وایساد تا آیدین هم وارد شه، و در رو پشتش بست. آیدین که داشت مکان رو بررسی می کرد، پالتو و کتش رو در اورده بود و داشت دنبال جایی میگشت که آویزونشون کنه. هومن که جلوتر رفته بودو چراغ آشپزخونه رو روشن کرده بود، یه نگاه به آیدین انداخت و گفت «اممم… ببخشید، اینجا خیلی مرتب نیست، یه جایی براشون پیدا کن.» آیدین هم با خیال راحت وسایلشو انداخت گوشه یه مبل که اون بغل بود.
هومن ودکای وعده داده شده رو ریختو داد به آیدین، یکی هم برای خودش ریخت. گفت «شب خوبی نیست نه؟» آیدین خندید، سرش رو تکون داد و گفت «نه، بهتر از این زیاد دیدم.» هومن گفت «با ریسک اینکه فضولی کنم، از کجا با اون وضع داشتی… فرار می کردی؟» آیدین گفت :» هَـــه هَـــه، فرار! خوب بود. داشتم از خونه آقای زمانی فرار می کردم.» هومن گفت :»هممم… مینا؟» آیدین یه پوزخند خیلی کوچیک زد، همونطور که به زمین نگاه می کرد، و جوابی نداد. هومن گفت «حق داری. آدم عزیزیه.» آیدین نگاهشو اورد بالا و به هومن نگاه کرد. هومن بلافاصله گفت «اوه، نه، نگران نباش، من بدبختیای خودمو دارم.»
چند شات ودکا خوردن با هم. خیلی آسون نبود براشون این شرایط جدید. هومن آدم توداریه، با دوستاشه که میتونه راحت باشه و درست صحبت کنه. آیدین اینطور که من اون شب ازش دیده بودم، از هومن هم بدتر بود، جمله هاش همیشه به کمترین تعداد و با کمترین کلمات ممکن بیان می شدن. معمولا اینجور آدما با آدمای پر حرف دوست میشن، چون خودشون توانایی باز کردن سر صحبت و ادامه دادن یه مکالمه در حدی که یه رفاقتی شکل بگیره رو ندارن. این دوتا ولی به طرز عجیبی داشتن سعی می کردن تو اون لحظه. به طرز عجیبی تعارفی بینشون نبود، و گویا رازی برای قایم کردن از همدیگه هم نداشتن، جز راز فضایی هومن البته.
بطریشون خالی شد، هومن رفت تو اتاقش که بطری دیگه ای بیاره. وقتی رفت تو در رو باز گذاشت. از سر فضولی نبود که آیدین چشمش به یکی از نقشه های هومن افتاد. و واقعا نه از سر فضولی بود نه از سر کنجکاوی، که رفت تو اتاق و شروع کرد از نزدیک بررسی کردن نقشه هه.
هومن روشو برگردوند و آیدین رو در حال بررسی نقشش دید. یکم حالتش عوض شد، ولی کاری نکرد. برگشت و باز تو کمدش و بطری جابجا کردنشو ادامه داد. آیدین پرسید «این چیه؟» هومن با صدای کمی گفت :»هیچی.» و بعد با صدایی حتی کمتر و زیر لب گفت :»my way out» آیدین که انگار متوجه حالت عجیب هومن نشده بود گفت :»seems more like a way in to me»
چیزی تو این جمله ی آیدین برای هومن بود که از اون حالت نگران و دفاعی درش اورد. برگشتو خندید و گفت :»اونم میشه.»
برگشتن تو سالن، نشستن، کمی گرمتر و با خیالی راحت تر از قبل با همدیگه صحبت کردن.
حداقل یه چیز خوب از اون شب عجیب در اومد.